داستانك ...
از روزي كه كشته شد ،گويي در خانه هيچ كس نبود .
هر كجاي خانه را كه نگاه مي كرد ياد آوري چشمان نافذو چهره ي معصومش او را آزرده مي كرد .
آن روز شوم براي گردش به پارك رفته بودند كه بر اثر يك لحظه غفلتش بيرون دويد و زير چرخ ما شين رفت و كشته شد .
چه بچه گربه ملوسي بود .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۱ ساعت 12:43 توسط امین احمدی
|
سلام دوستان عزیز این وبلاگ رو درست کردم تا از مطالبش استفاده کنید.لطفا من رو هم با نظر های گرمتون هم راهی کنید.باتشکر