از روزي كه كشته شد ،گويي در خانه هيچ كس نبود .

هر كجاي خانه را كه نگاه مي كرد ياد آوري چشمان نافذو چهره ي معصومش او را آزرده مي كرد .

آن روز شوم براي گردش به پارك رفته بودند كه بر اثر يك لحظه غفلتش بيرون دويد و زير چرخ ما شين رفت و كشته شد .

چه بچه گربه ملوسي بود .