بیانیه ای از ادیسون!!


و از انبوه برگ های زرد رنگ ...
میوه هایی طلایی رنگ باقی مانده اند !
انبوه برگهای رقصنده با باد ...
هیچ گاه اجازه جلوه به میوه ها را نداده بودند؛
چه در بهار وچه در تابستان !
و عجیب که خزان ،
برگها را بی قیمت کرد و میوه ها را قیمتی !

منبع:www.physician90lu.blogfa.com
پیشاپیش
روزعزیز دل بابا
ناموس داداش
هووی مامان
رو به همه دختر خانوم ها تبریک میگیم!!!!
امیدوارم مثل حنا با مسولیت
مثه کزت صبور
مثه ممول مهربون
مثه جودی شاد و سر زنده
و مثل سیندرلا خوشبخت باشی !

منبع:www.physician90lu.blogfa.com
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه
بوی ماه مهر،ماهِ مهربان بوی خورشید پگاهِ مدرسه
از میان کوچه های خستگی می گریزم در پناه مدرسه
باز می بینم زشوق بچه ها اشتیاقی در نگاهِ مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط خنده های قاه قاه مدرسه
باز هم بوی باغ را خواهم شنید از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید سرخ بر تخته سیاه مدرسه
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه
موسیقی: ناصر چشم آذر
گروه کُر کودکان
شاعر: دکتر قیصر امین پور
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دقت کردین همیشه تو اون روزنامه هایی که توش سبزی میپیچن داستان های جنایی جالبی نوشته که همیشه هم نصفه اس ؟؟ :|
***
یه سؤال بد جور ذهنمو درگیر كرده؛
آخه چرا وقتی اس ام اس خالی میدیم انگلیسی(16 تومن ) حساب می كنن؟
از كجا می دونن به چه زبونی سكوت كردیم؟ :|
***
همیشه فک میکردم گشت ارشاد به پوشش نامناسب گیر میده
تا این که به منم گیر دادن و فهمیدم اینا با خوشتیپی مشکل دارن
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پسر همسایه وقتی 5 سالش بود کلاس زبان خارجی میرفت اونوقت ما تو کوچه دنبال یکی میگشتیم واسه آمپول بازی
فقط موندم الان که پسر همسایه تو سفارت کار میکنه چرا من دکتر نشدم!!!
***
به کافه چی گفتم همان همیشگی ...
گفت :
زر نـــــــــــــــــــــزن ، مثه آدم بگو چی می خوری ؟؟! :|
****
زیباتر و دلنشین تر از اس ام اسی که توش نوشته "دوسِت دارم عشقم" ،
اس ام اسیه که از بانک میاد و توش نوشته "مبلغ ۴۵۰۰۰۰۰ ریال به حساب شما واریز شد".
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه دستشو لاک آبی پررنگ زده یکی رو اصلن لاک نزده، میپرسم جدیده؟ میگه نه، با این دست کارت دانشجوییم رو میدم دست حراست :|
***
هیچی مثل این مسئله رو اعصاب من نمیره که :
با یه نفرخداحافظی کنم، بعد هم مسیر بشیم...
بعد کنار هم هی راه بریم...
بعد من سرعتم رو کم و زیاد کنم که بیشتر از این ضایع نشیم!!!!
**
طرف میگه بچه ام تازه به دنیا اومده
براش اکانت فیس بوک درست کردم
بزرگ شد بدم دست خودش....
کصـــــــــــاط انگار حساب بانکیه !
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هیچی بدتر از این نیست خسته بخوابی جلو تلویزیون ببینی کنترل گم شده و بخوای بلندشی دنبالش بگردی!!
----------------------------
شاد و خندان باشید
هر مانع=فرصتی
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عدم امنیت یعنی توی یه توالت باشی که فاصله سنگ توالتش تا در بیش از 1 متر باشه ، درش قفل نداشته باشه و به بیرون باز بشه..!! ![]()
غضنفر
میره ثبت احوال میگه یه شناسنامه واسه بچه ام میخوام ! میگن اسمش چیه ؟
میگه “شورلت” میگن اینکه اسم ماشینه یه اسم بزار که به نام پدر و مادر بیاد
. میگه خب به اسم ما میاد دیگه من “بیوک” آقا هستم . همسرم هم “خاور”
خانوم !!
به غضنفر میگن: تاحالا آبجو خوردی؟
میگه: جدا جدا خوردم ولی باهم نه!![]()
حیف نون زنگ می زنه مطب، می گه: متخصص پوست؟
منشی می گه بله، حیف نون می گه پوست بز چند می خرید!؟![]()
غضنفر میره خواستگاری بهش میگن حرف دلتو بزن ، میگه گشنمه !![]()
بعضی از آدم ها مثل سیفون می مونن
وقتایی که حسابی ری*دی دست به دامنشون می شی !![]()
غضنفر میره دکتر به دکتر میگه :
اقای دکتر از وقتی رفتم دستشوئی دیگه کمرم صاف نشد .
دکتر بهش میگه : عزیزم شما دکمه شلوارو به یقه بلوزت بستی !![]()
اولین سوال دخترا در شروع ترم:
استاد منابع امتحانی چیا هست؟
اولین سوال پسرا از استاد در شروع ترم:
استاد نه ونیمُ ده میدین؟؟![]()
ای کسانیکه ایمان آورده اید ، اگر به جای ایمان ، سیمان آورده بودید این مملکت تا حالا آباد شده بود...
سوره صادرات آیه سه هزار میلیارد![]()
جهت
اطلاع امت انقلابی بزودی با تدبیر مسئولین و حذف چهار صفر از پول ملی مبلغ
اختلاس از 3 هزار میلیارد به سیصد ملیون تومان کاهش خواهد یافت!![]()
سید
حسن نصرالله و اسماعیل هنیه اعلام کردند در قضیه اختلاس 3 هزار میلیارد
تومانی در ایران به شدت پیگیر ماجرا هستند و حق ملت فلسطین و لبنان را از
مفسدان اقتصادی پس میگیرند.![]()
حسرت به دلم موند یه بار یه جنس ایرانی رو از جایی که نوشته \"از اینجا باز کنید\" بتونم باز کنم!![]()
از
فری خوشحال پرسيدن با كدوم عبادت حال ميكني؟ گفت: نماز ميت. پرسيدن چرا؟
گفت: وضو كه نميخواد, ركوع وسجده نداره , كفشاتم در نمياري , تازه آخرش هم
ناهار ميدن! ![]()
معلمه
سر کلاس میگه هرکی خنگه از سر جاش پاشه یکی از شاگرد ها از جاش پا میشه
میگه آقا به خدا ما خنگ نیستیم پا شدیم شما تنها نمونی ! ![]()
هیچ کادوی زشت و به دردنخوری دور انداخته نمیشود فقط ازخانه ای به خانه ای دیگر و از شخصی به شخصی دیگر منتقل میشود.![]()
گوگل: من صاحب همه چیم . ویکی پدیا: من همه چیو میدونم . فیسبوک: من همرو میشناسم . اینترنت: من نباشم شما ها هیچین .
برق: زر اضافی نزنید !![]()
یه سوال
چرا وقتی یه نفر رو “هلو” خطاب میکنی ، لپاش گل میندازه و حال میکنه
اما بهش میگی “گلابی” بهش بر میخوره !؟![]()
درخواست حیف نون از نامزدش ! مرا دوست بدار اندکی ، ولی خَرَکی !![]()
یارو وصیعت میکنه سنگ قبرمو با اب و صابون بشورید میپرسن برای چی؟ مگه هرکی رد شد بخوره زمین بخندم روحم شاد بشه!![]()
متصدی بانک : خانم بریزم به حساب جاری تون ؟!!
زن : وا نه!! خدا مرگم بده! الهی جاریم بمیره! بریز به حساب خودم...!![]()
شروع داستان:
پسری که به خاطره مادرش با او زندگی نمیکنه مدام از طرفه دیگران مواخذه میشه و هیچ کس به او کمک نمیکنه و همه به او می گویند می خواهند که رشد کنه ولی مگر هر کسی چقدر صبر و تحمل داره آیا لازمه که به هیچ عنوان بهش کمک نشه یا لازمه که به این خاطر تحقیر بشه تا زمانی که به جایی رسید که بعد از هشت ماه بدون اینکه کسی بفهمه یا کسی از او سراغ بگیره سختی هارو تحمل کرد و رنج تنهایی رو به دوش کشید بدون ذره ای محبت و همدم و به خاطره اینکه کسی از اوله عمرش تاییدش نکرده و. همیشه توقعاته بیجا داشت او احساس می کرد که نباید در این دنیا لذتی داشته باشد و گفت دنیا برای او غیر از این نیست و................
بقیش رو تو ادامه مطلب بخونید....
برای روز پدر یک کمربند میخوام.
فروشنده گفت:
چه جنسی باشه؟
پسرکوچولو:
فرقی نمیکنه فقط دردش کم باشه.....
بقیه در ادامه مطلب
حتما بخونید خیلی زیبا هستن.

متن آهنگ در ادامه مطلب...
سلام
امروز می خوام یکی از سفر ها و مسافرت هایی رو که رفتم براتون تعریف کنم
سفر من به مشهد مقدس در تابستان 91.
لطفا من را تا آخر این سفر همراهی بفرمایید.
باتشکر از شما دوست عزیز





سعی کنیم دیدمونو تغییر بدیم تا شاید زندگیمو رنگ و بوی بهتری بگیره...
مرد در حالى که داشت روزنامه میخواند رو به زنش کرد و گفت: در
روزنامه نوشته بررسيهايى که به عمل آمده نشان میدهد زنها روزانه
30000 کلمه حرف میزنند در حالى که اين ميزان در مورد مردها فقط 15000 کلمه است.
زن گفت: علتش اين است که ما بايد هر چيز را دوبار تکرار کنيم تا مردها بفهمند.
مرد گفت:چی؟



بقیه این خشکل ها رو تو ادامه مطلب ببینید...
((نه دل اش به دلم راه داشت و نه از دلم رفت با اینکه از دیده رفته بود.
نقض کرده است تمام ضرب المثل ها را.))
حکایت من،حکایت کسی است که عاشق دریا بود،اما قایق نداشت...دلباخته سفر بود،اما همسفر نداشت...حکایت کسی هس که زجر کشید،اما ضجه نزد...زخم داشت وننالید... گریه کرد،اما اشک نریخت... .
حکایت من،حکایت چوپان بی گله و ساربان بی شترست! حکایت کسی که پر از فریاد بود...اما سکوت کرد،تا همه ی صداها را بشنود...!

خونتو می سوزونه!
عشق مثل درخشش خورشید پس از بارون دلپذیره ...
عشق بدون قشنگی مثل گلی میمونه بدون رایحه و بو...
عشق مثل جیوه تو کف دسته اگه انگشتاتو مشت کنی کف دستات باقی
میمونه واگه دستاتو باز کنی
یک دفه از دستات سر می خوره......
عشق مثل آینه میمونه وقتی که کسی رو دست داری آینه اون میشی و اون
هم آینه ی تو میشه...
عشق مثل آب میمونه که می تونی تو ی دستت قایمش کنی آخرش ی روز
دستت رو باز می کنی
میبینی نیست...قطره قطره چکیده بی اون که بفهمی اما دستت پر از
خاطرست...
آنه...
تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت...؟
وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود...
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات;
از تنهایی معصومانه ی دست هایت;
آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت;
و دوران ملال آور زندگی ات;
حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود...؟
آنه...
اکنون آمده ام تا دست هایت را;
به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری;
و در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی...
و اینک آنه! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست...
در انتظار تو…

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد...
|
کودکی چهار شمع را روشن کرد و آن چهار شمع به کودک قول دادند تا آخر بسوزند . در هنگامی که داشتند می سوختند چهار شمع شروع به صحبت کردند . شمع اولی گفت : من دوستی هستم اما در میان مردم از جنس من کم پیدا می شود. من میدانم تا آخر نمیسوزم و زودتر خاموش می شوم در این حین نسیمی وزید و شمع را خاموش کرد. شمع دوم گفت: من امید هستم اما زیاد در میان مردم پایدار نیستم و با نبودن من آنها انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارند من می دانم که من هم خاموش میشوم و در این هنگام بادی آمد و شمع دوم را خاموش کرد. شمع سوم گفت: من عشق هستم. ولی کسی ارزش من را درک نمی کند. کسی به اطرافیانش عشق نمی ورزد . من میدانم که من هم خاموش میشم و این شمع هم مثل بقیه شمع ها خاموش شد. کودک وارد اتاق شد و چشمانش پر از اشک شد و به شمعها گفت: مگر قرار نبود تا آخر بسوزید پس چرا زود خاموش شدید. در این زمان شمع چهارم گفت: نگران نباش! تا زمانی که من روشن باشم میتونم آنها را هم روشن کنم من ایمان هستم. کودک خوشحال شد و شمع ایمان را برداشت و شمع های دوستی و امید و عشق را روشن کرد . . .
|
هر سال كتاب ركوردهاي گينس عجيب و غريب ترين ركوردهايي كه در زمينه هاي مختلف به دست مي آيند را ثبت مي كند. خيلي ها براي ثبت نام و ركوردشان در كتاب گينس خود را به آب و آتش مي زنند. اما بعضي ديگر نيز به طور طبيعي و مادرزاد ركوردهايي دارند كه نام شان در اين كتاب ثبت مي شود.
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود
به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین
به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان
رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده
عکس برداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند
شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد
ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او
داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را
پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح
به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری
به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر
میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد و
متوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با
تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او
میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین
وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم...