تقدیم به همه ی مادران
مادرم پنجره را دوست نداشت...
با وجودی که بهار
از همین پنجره میآمد و
مهمان دل ما میشد
مادرم پنجره را دوست نداشت...
با وجودی که همین پنجره بود
که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را میداد
مادرم میترسید...
مادرم میترسید..
که لحاف نیمه شب
از روی خواهر کوچک من پس برود
یا که وقتی باران میبارد
گوشه قالی ما تر بشود
هر زمستان سرما
روی پیشانی مادر
خطی از غم میکاشت
پنجره شیشه نداشت...
آرزوی سلامتی برای همه مادرانی که دست های پر مهرشون سایه بون زندگی کودکیمان بود و هست و انشا الله خدا سایشون رو از سرمون کم نکنه...
و به یاد همه مادرانی که سال پیش و سال های پیش روزشون رو جشن گرفتیم و امسال عروج کردن به بهشت و ما مانده ایم و گلویی پر از بغض...
قدر مادران را بدانیم .....
سلام دوستان عزیز این وبلاگ رو درست کردم تا از مطالبش استفاده کنید.لطفا من رو هم با نظر های گرمتون هم راهی کنید.باتشکر