دشت هايي چه فراخ! كوه هايي چه بلند! من در اين آبادي.پي چيزي ميگشتم: پي خوابي شايد پي نوري.ريگي.لبخندي پاي ني زاري ماندم.بادي مي آمد.گوش دادم: چه كسي با من حرف مي زد؟ راه افتادم يونجه زاري سر راه لب آبي گيوه ها را كندم و نشستم.پا ها را در آب: من چه سبزم امروز! و چه اندازه تنم هشيار است! نكند اندوهي.سر رسد از پس كوه چه كسي پشت درختان است؟ ظهر تابستان است. مهرباني.هست.سيب.هست.ايمان.هست. آري! تا شقايق هست زندگي بايد كرد. در دل من چيزي است.مثل يك بيشه ي نور.مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه دورها آوايي است كه مرا مي خواند. هشت كتاب........سهراب سپهري