کودک و چهار شمعش
|
کودکی چهار شمع را روشن کرد و آن چهار شمع به کودک قول دادند تا آخر بسوزند . در هنگامی که داشتند می سوختند چهار شمع شروع به صحبت کردند . شمع اولی گفت : من دوستی هستم اما در میان مردم از جنس من کم پیدا می شود. من میدانم تا آخر نمیسوزم و زودتر خاموش می شوم در این حین نسیمی وزید و شمع را خاموش کرد. شمع دوم گفت: من امید هستم اما زیاد در میان مردم پایدار نیستم و با نبودن من آنها انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارند من می دانم که من هم خاموش میشوم و در این هنگام بادی آمد و شمع دوم را خاموش کرد. شمع سوم گفت: من عشق هستم. ولی کسی ارزش من را درک نمی کند. کسی به اطرافیانش عشق نمی ورزد . من میدانم که من هم خاموش میشم و این شمع هم مثل بقیه شمع ها خاموش شد. کودک وارد اتاق شد و چشمانش پر از اشک شد و به شمعها گفت: مگر قرار نبود تا آخر بسوزید پس چرا زود خاموش شدید. در این زمان شمع چهارم گفت: نگران نباش! تا زمانی که من روشن باشم میتونم آنها را هم روشن کنم من ایمان هستم. کودک خوشحال شد و شمع ایمان را برداشت و شمع های دوستی و امید و عشق را روشن کرد . . .
|

سلام دوستان عزیز این وبلاگ رو درست کردم تا از مطالبش استفاده کنید.لطفا من رو هم با نظر های گرمتون هم راهی کنید.باتشکر