کودکی چهار شمع را روشن کرد و آن چهار

شمع به کودک قول دادند تا آخر بسوزند .

در هنگامی که داشتند می سوختند چهار

شمع شروع به صحبت کردند .

شمع اولی گفت : من دوستی هستم

اما در میان مردم از جنس من کم پیدا

می شود. من میدانم تا آخر نمیسوزم و زودتر

خاموش می شوم در این حین نسیمی وزید

و شمع را خاموش کرد.

شمع دوم گفت: من امید هستم اما زیاد

در میان مردم پایدار نیستم و با نبودن من

آنها انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارند من

می دانم که من هم خاموش میشوم و در

این هنگام بادی آمد و شمع دوم را خاموش

کرد.

شمع سوم گفت: من عشق هستم.

ولی کسی ارزش من را درک نمی کند.

کسی به اطرافیانش عشق نمی ورزد . من

میدانم که من هم خاموش میشم و این شمع

هم مثل بقیه شمع ها خاموش شد.

کودک وارد اتاق شد و چشمانش پر از اشک

شد و به شمعها گفت: مگر قرار نبود تا آخر

بسوزید پس چرا زود خاموش شدید.

در این زمان شمع چهارم گفت: نگران نباش!

تا زمانی که من روشن باشم میتونم آنها

را هم روشن کنم من

ایمان

هستم.

کودک خوشحال شد و شمع ایمان را برداشت

و شمع های

دوستی و امید و عشق را روشن کرد . . .

http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2010/10/fantezy-royaei-12.jpg