کاميون بزرگ سرخ رنگي جلوي مهمان خانه اي کوچک در کنار جاده ايستاده بود .کاميون نويي بود که رنگ سرخ براقي داشت .روي ان با حرف درشت نوشته بودند:((اکلا هما سيتي ترانسپورت کمپاني)).

بيرون مردي که از کنار جاده مي گذشت به کاميون نزديک شد.يواش يواش جلوي کاميون امد ودستي روي سپر براق آن گذاشت.چشمش به برچسبي افتاد که رويش نوشته بودند((حمل مسافر ممنوع!)).

از ميان در هاي ماشين نگاه کرد

-آقا ميتونين من رو يه خرده سوار کنين؟

-روي رکاب کز کن تا از خم جاده رد بشيم.

پياده دستگيره در را گرفت.لحظه اي موتور غريد.کيلومتر شمار جنبيدوماشين بزرگ به راه افتاد.جاده زير نگاه مرد چمباتمه زده مي گريخت.به خم اولي جاده يک ميل مانه بود .انگاه سرعت کم شد.پياده بر خواست در را باز کرد به داخل لغزيد .راننده از ميان پلک هاي نيم بازش او را ورانداز مي کرد و سقزش را مي جوييد.

-دنبال کار ميگردي؟

-نه بابام يه مزرعه داره چهل جريب ميشه .زارعه .خيلي وقته که اونجا زندگي ميکنه.

راننده نگاه معني داري به کشتزار هاي کنار جاده کرد.راننده مثل اين که با خودش حرف ميزد.گفت:يه مزرعه چهل جريبي.خاک روش رو نگرفته...تراکتور صاحبش رو بيرون نداخته؟

پياده گفت:راستش اينه که خيلي وقته ازشون بي خبرم.

-حدس زده بودم .از دست هات پيداست.تو با کلنگ .تبر يا چکش سرو کار داري .اين ها دست ها را پينه دار ميکنن .اين چيز هارو من زود متوجه ميشم .بايد خيلي هم سر افراز باشي .پياده بر و بر نگاهش کرد.

-چرا اوقاتت تلخ ميشه.من که نميخوام از کارت سر در بيارم.

-هر چي دلت ميخواد برات ميگم .من چيز پنهان کردني ندارم.

-اخم هات رو تو هم نکن بابا.

-هر چي دلت بخواد برات ميگم.اسم من جاده.توم جاد.پدرم بابا توم جاده نگاه سنگيني به روي راننده افکند.

صداي چرخ ها و خرخر تند ماشين سنگين شد .کاميون در جايي که کوره راهي با زاويه قائمه جاده را ميبريد.ايستاد.جاد پياده شد و دم در ماشين ايستاد.

-داداش خداحافظ .زنده باد که آدم با معرفتي هستي.فقط گوش کن وقتي مدتي تو زندون بموني همه چيز رو زود ميفهمي .

با کف دستش به در فلزي زد وگفت:خب.از اين که من رو تا اينجا آوردي خيلي ممنونم .خدا حافظ.

نيم دوري زد و به راه افتاد.راننده يک لحظه با چشم دنبالش کرد.جاد بي آن که رويش را بر گرداند دستش را تکان داد .انگاه موتور با صداي بلند تري خرخر کرد کيلومتر شمار جنبيد و کاميون بزرگ يواش يواش دور شد.

وقتي که کاميون گم شد افق و سوسوي آبي رنگ هوا را نگريست.جاد خم شد .بند کفش ها را باز کرد.سپس آن ها را يکي پس از ديگري کند.قدم هايش را تند کرد تا از افتاب بگريزد و پاي درخت بيفتد .سپس يواش کرد .زيرا خط کلفت جاده اشغال شده بود .مردي روي زمين نشسته به درخت پشت داده بود .پاهايش را روي هم انداخته بود و يکي از آن ها را تا سرش بالا آورده بود.صداي آمدن جاد را نشنيد.

جاد در سايه خال خالي بي حرکت ايستاد .کلاهش را برداشت و چهره اش را با آن پاک کرد سپس کلاه و نيم تنه مچاله شده اش را روي زمين انداخت .

جاد گفت:سلام .تو جاده هوا مثل جهنمه!

مرد نشسته نگاه پرسنده اي به وي کرد .

-شما توم جاد پسر بابا توم نيستين؟

جاد گفت:چرا. برميگرم خونه .

مرد گفت:گمان نميکنم من رو به ياد بيارين.

خنديد.لب هايش از روي دندان هاي بزرگ اسبي اش کنار رفت.

-هه.نه شماها يادتون نمياد.اون وقتي که من براتون روح القدس رو نازل ميکردم شما سرتون تو کاراي ديگه بود . گيس دختر هاي کوچولو  رو ميگرفتين ميکشيدين.

جاد با چشم هاي فرو افتاده اش او را نگاه کرد و بعد زد زير خنده .

-عجب !پس شما کشيش هستين.

مرد با لحن قاطعي گفت:کشيش بودم. عالي جناب جيم کيزي .آهي کشيد.

-الان جيم کيزي خالي هستم .ديگه نور خدا تو دلم نيست.بر عکس همش فکر هاي معصيت دار تو کله ام هست.

جاد گفت:دعاتون خيلي عالي بود .مادر بزرگ عقيده داشت روح خدا کم کم در شما دميده شده.

-ديگه موعظه رو گذاشتم کنار .بدتر از همه اينه که خودم هم از خدا چيزي نميفهمم.

جاد گفت:خيلي وقته شمارو نديدم.

کشيش جواب داد:

-هيچ کس من رو نديد.من تک و تنها سفر کردم.همش تو فکر بودم.اما فکرم ديگه اون فکر سابق نيست.ديگه نسبت به خيلي چيزها اعتمادم رو از دست دادم.

جاد گفت:يک ريز مردم رو دايره وار بگردونين.تو نهر آب فروشون کنين.بهشون بگين اگر با شما هم عقيده نباشن در آتش جهنم ميسوزن.چه اصراري دارين که به جايي راهنماييشون کنين؟همين که راهنماييشون ميکنين کافيه.

کشيش گفت:من مردم رو به وراجي و شر و ور درباره کرم خدا وادار ميکردم تا اينکه مي افتادن و از خود بيخود ميشدن .بعضي وقت ها من تعميدشون مي دادم  که به خود بيان .به خودم ميگم اين روح القدس چيه؟وبعد پيش خودم ميگم اين عشقه.من اون قدر مردم رو دوست دارم که بعضي وقت ها اين محبت ديوونه ام ميکنه.از خودم ميپرسم عيسي را دوست نداري؟من کسي رونميشناسم .يه مشت قصه ميدونم .ولي فقط مردم رو دوست دارم .بعضي وقت ها اين محبت ديوونه ام ميکنه و دلم مي خواست که همشون رو خوشبخت مي کردم شما مسافرت بودين؟

جاد نگاه شک داري به او کرد .

-چه طور؟مگه درباره من چيزي نشنيدين ؟همه روزنامه ها نوشتن .

-نه...اصلا...چه طور مگه؟يک پا را روي آن ديگري انداخت.پشتش را به درخت فشرد و کمي به پايين خزيد.بعد از ظهر به تندي پيش ميرفت و آفتاب داغ تر مي شد.

جاد با لحن گيرايي گفت:بهتره براتون بگم و ديگه حرفش رو نزنيم اما اگه شما هنوز کشيش بودين براتون نميگفتم که مبادا برام دعا کنين.من چهار سال در مک آلستر بودم .

کيزي به تندي به روي او برگشت.ابرو هايش به اندازه اي پايين آمد که پيشاني بزرگش باز هم بلند تر به نظر رسيد.

نمي خوايين راجع به اين موضوع حرف بزنين ؟نه!اگه کار بدي کردين من چيزي ازتون نمي پرسم.

جاد گفت:اگه پيش بياد باز هم ميکنم.تو دعوا يکي رو کشتم .يه مجلس رقص بود و همه مست بوديم.

اون به من چاقو زد .من هم با بيلي که اونجا بود کله اش را داغون کردم .ابرو هاي کيزي حالت طبيعي خودشان را باز گرفتند.

-که همچنين .خب هيچ پشيمون نيستين؟

جاد گفت:نه .ابدا.7سال محکومم کردن .با وجودي که جاي چاقو هم بود سر 4سال تعهد دادم و آزاد شدم.

-خب پس 4ساله که از خونتون بي خبري؟

-اوه نه بي خبر هم نيستم.2سال پيش مادرم برام يه کارت فرستاد.نوئل سال پيش هم مادر بزرگ يک کارت فرستاد.

زردي گرد آلود آفتاب بعد از ظهر به زمين رنگ طلايي مي پاشيد.

کيزي بلن شد وگفت :خيلي وقته بابا توم رو نديدم .

مي خواستم برم ببينمش .من مدت ها تو خوانواده شما مشر مسيح بودم و يک دفعه هم رو ننداختم چيزي بخوام ....

هرگز چيزي نخواستم مگر اينکه گاهگاه تکه نوني بگيرم و وصله شکمم کنم.