شب رو تا صبح بيدار موندم .همش منتظر اين بودم که هر چه زودتر صبح بشه.به هزار بدبختي خوابم برد.

-بلند شو !پاشو ديگه !به ماشين نميرسيم ها!؟

صداي مامانم بود که از اتاق پشتي مي آمد .من که شب رو بيدارمونده  بودم و دل دماغ بيدار شدن از يه رخت خواب نرم وگرم رو نداشتم تو اين صبح به زودي به سختي از جا بلند شدم.

نزديک هاي ساعت7بود که از رخت خواب بلند شدم و به سمت دست شويي رفتم.آبي به دست وصورت زدم.يکم خواب آلودگي از سرم پريد.منتظر يه صبحانه خوب و دل چسب بودم که يهو ديدم  مامانم مشغول جمع کردن وسايل و مرتب کردن آن ها براي سفر بود و خبري از صبحانه نه.

قرار بود ساعت8 ترمينال باشيم.ساعت7:45از خونه زديم بيرون.آخه فاصله خونه تا ترمينال زياد نبود.همراه پدر و مادر وسايل رو تو ماشين گذاشتم .

ديدي چي شد.داشت دفترم يادم ميرفت.آخ ببخشيد يادم رفت بگم .قرار بود من يه دفتر آماده کنم تا لحظه به لحظه سفرم رو توش بنويسم تا يادگاري بمونه.آخه اولين باري بود که به مشهد ميرفتم.

ساعت8 در ورودي ترمينال:

خدارو شکر. به موقع رسيديم.تو اين فکر بودم که از بين اين همه ماشين بايد سوار کدوميش بشيم که صدايي من رو از فکر بيرون آورد.

- تهران! تهران بيا بالا!

فکر کنم خودش بود.يه ماشين مشکي و به ظاهر خوب منتظر مسافر هاي تهرانش بود.ما هم مسافر همون ماشين بوديم.به سرعت که مبادا از ماشين جا بمونيم خودم رو به ماشين رسوندم .وسايل رو به شاگرد راننده دادم تا بذاره تو ماشين .

سوار ماشين شديم با پدر و دايي خداحافظي کردم .پدرم همراه ما تو اين سفر نبود .راستي يادم رفت بگم.من و مامانم و پسر دايي و خانمش و خاله پسر خاله من هم باهامون تو اين سفر بودن.صندلي هاي رديف 1و2 مال ما بود .از آنجايي که من نشستن کنار پنجره رو دوست داشتم سريع رفتم ونشستم کنارپنجره.از شوق سفرگرد وغبار خواب آلودگي از روي چشم هام رفته بود.با اشتياق سر صندليم  نشستم و منتظر اين بودم که راننده قراره چه فيلمي بذاره.خدا خدا ميکردم که فيلمش ظنز باشه.تو اين فکر بودم که مانيتور روشن شد.زنان ونوسي مردان مريخي نام فيلم انتخابي براي پخش بود.يکي دوساعتي گذشت و فيلم به پايان رسيده بود .ساعت 12 بود .نزديک هاي اراک بوديم.کم کم داشت حوصلم سر ميرفت وسيله اي هم براي سر گرم شدن نداشتم پرده رو کنار زدم تا خودم رو با طبيعت بيرون سر گرم کنم .يه ساعتي همين جور گذشت تا ساعت 14 شد و مانزديک هاي قم بوديم .تو يه ايستگاه مونديم .تا چيزي بخوريم .ما با خودمون غذا آورده بوديم "سالاد الويه" .غذاي مناسبي بود براي توي راه .اتفاقا خيلي خوش مزه بود جاي شماهم خالي!

بهد از 20دقيقه سوار ماشين شديم.به طرف قم راهي شديم.فاصله چنداني تا قم نداشتيم.گوشي همراه خود را در آوردم .هنذفري رو بهش وصل کردم تا خودم رو با گوش دادن به آهنگ سر گرم کنم.از قضاي بد گوشيم هم شارژ کافي نداشت و اعصاب من بدتر داغون شد .بعد از ور رفتن با خودم آخرش ساعت16:30به تهران رسيديم .از اونجا يه ماشين گرفتيم به سمت راه آهن.اخه قرار بود فاصله تهران تا مشهد رو با قطار بريم.تا تاکسي گرفتيم و رسيديم به ايستگاه راه آهن ساعت 17:30شد.بليط ما براي سفر به مشهد ساعت 18 بود وما تقريبا به موقع رسيده بوديم.

بالاخره موعد رسيد.ساعت 18سوار قطار شده و راهي مشهد شديم.من که منتظر يه پريز بودم تا گوشيمو بزنم تو شارژ سريع گوشيمو زدم تو شارژ.بعد از يه ساعتي شروع کردم به فيلم گرفتن از قطار .فرصت مناسبي بود. دفتري رو که آماده کرده بودم رو از توي ساک در آوردم و شروع کردم به نوشتن سفر نامه خودم.

-به نام خدا

-سفر نامه من به مشهد درتابستان 1391 .و....

2ساعتي رو مشغول نوشتن بودم .

ساعت 22درون کوپه شماره13.

در کوپه به صدا درآمد.مهمان دار بود .براي سفارش غذا آمده بود.تازه احساس گرسنگي بهم دست داده بود.

-ببخشيد ! قرمه سبزي داريد؟

-بله!

من قرمه سبزي سفارش دادم .آخه غذاي مورد علاقه من قرمه سبزي هستش.نيم ساعتي گذشت هنوز غذا رو نياورده بودن.نمي خوام بگم شکمو هستم ولي واقعا اون لحظه گرسنم بود.

بدون هیچ توجی دستم رو بردم جلو تا غذای خودم رو بردارم .آنقدر گرسنه ام بود که توجهی هم به بودن بزرگتر در اتاق نبود .غذامو گرفتم و شروع کردم به خوردن .جوری تند تند خوردم که نفهمیدم چی خوردم  به هر حال خودم رو با غذا سر گرم کردم.

بعد از خوردن غذا و جمع کردن ظرف ها تصمیم به خوابیدن گرفتیم.

- باید بخوابیم دیگه .

از حرف خاله  کمی ناراحت و اعصبانی شدم .آخه من دوست نداشتم به این زودی بخوابیم .

-برای چی ؟هنوز که زوده؟!

باحرف پسر خاله جانی دوباره گرفتم .او هم مثل من دوست نداشت به این زودی بخوابیم .خاله و مامانم خسته بودن و می خواستن استراحت کنن .بالاخره با ناراحتی محل مناسبی رو برای خوابیدن درست کردیم  .صندلی های پایین و دو تخت در طبقه بالا.خیلی دوست داشتم تجربه بالا خوابیدن رو حس کنم .اما راستش را بخواهید یک کم ترسیده بودم .ریسک نکردم و پایین خوابیدم .

خوابم نمی برد.بلند شدم .ساعت 2بامداد بود .ناگهان قطار به یک باره ایستاد.یک لحظه فکر کردم خراب شده.ولی با دیدن ایستگاه دلم آرام گرفت .توقف کوتاهی کردیم.بعد از 10دقیقه به راه افتادیم .

تصمیم به خوابیدن گرفتم .بالاخره خوابم گرفت.اما چندی نگذشت که از خواب بلند شدم.ساعت 4:15دقیقه بامداد .نزدیک های مشهد بودیم .با چشمان خواب آلود به بیرون نگاهی کردم .ازدور چراغ های شهر معلوم بود .

مدتی نگذشت که قطار ایستاد.از صدای قطار هم معلوم بود که مثل ما خسته راه شده بود.وسایل را به پایین از قطار برده .یک تاکسی گرفتیم و به سمت هتل آپارتمانی  که از قبل رزرو کرده بودیم راه افتاده.

رسیدیم.

هتل آپارتمان مختار

به نظر مکان بدی نمی آمد.وارد شدیم .یه آقای جوان اونجا بود وداشت سفره سحری رو آماده میکرد.آخه ما تو ماه رمضونی رفته بودیم.

یک فرم را پر کرده و کلید های اتاق هایمان را گرفته.

اتاق 304.201.405اتاق های ما بود.

هر کس به سمت اتاق های خودش رفت.اتاق ما هم اتاق 201بود .اتاقی چهار نفره .

به سرعت به سمت تخت خواب رفت و بدون اینکه بفهمم خوابم برد.خستگی راه حتی اجازه عوض کردن لباس هامو بهم نداد.

صبح ساعت 8.

برای رفتن به خوردن صبحانه حاضر میشدم .

ساعات سرو غذا:

صبحانه:9:30- 8:30 .

نهار:13:30 -14:30 .

شام:22 -20:30 .

این نوشته ی ورودی سالن غذا خوری بود.

بعد از صرف صبحانه به سمت حرم مطهر امام رضا(ع) راهی شدیم.فاصله چندانی تا حرم نداشتیم .با پای پیاده 15دقیقه ای می شد.

جای شما خالی .................

ساعت13به هتل برگشتیم.ساعت سرو غذا 13:30بود .به اتاق رفتیم و لباس های خود را عوض کردیم وبه سالن امده تا ناهار بخوریم .البته ما صبح بعد از صرف صبحانه سفارش داده بودیم .شفارش منم کباب بود.

پس از مدتی و بعد از خوردن نهار به اتاق ها برگشتیم .روز ها رو همه کنار هم بودیم و شب ها هر کی برای خواب به اتاق خودش میرفت .

باید خاطره امروز رو در دفتر خاطرات می نوشتم اما حوصله نداشتم و کار را به فردا موکول کردم.

در این مدت 4-3 روزی که در مشهد بودیم خیلی به من خوش گذشت.ومن آرزوی سفر شما را به این شهر از امام رضا(ع)طلب میکنم

این بود خلاصه ای از خاطره سفر من به مشهد.